عکس و داستان سکسی

سکس با زن دایی

Posted by kohaiz in March 7, 2013

اول از زندایی شیما بگم که زنی 32 ساله قد170 سینه 75 و بسکه تو این 13سالی که از ازدواجشون میگذره دایی ازکون کردش شده شاه کون وحاصل این ازدوتج 2 پسر از زندایی بگم که ایشون زنی کاملا متعهد به شوهر واصول زندگی زناشویی بطور مثال جلوی من همیشه روسری بسرداره واین باعث شده که من بیشترنسبت به دیدن اندامش حریص بشم ….داستان از 5 سال پیش شروع شدکه دایی شیفت کاریش تغییرمیکنه (2روزصبح 2روز شب و2روز استراحت) واین باعث شدکه دایی ازمن بخاد شبهایی که اون شیفت کاریش من برم پیش زن وبچش ومواظبشون باشم آخه دایی محسن خیلی مواظب زن و بچشه
یه مدتی از این موضوع گذشت ورابه من بازندایی شیمامثه قبل بود تا اینکه بعدازظهر یکی ازشبهایی که قراربود برم خونه دایی با یکی ازبچه ها بیرون بودم که ماجرای علی یکی از دوستانرو تعریف کرد که بازندایش رابطه سکس داره و ازاینکه هروقت دوست داره سکس میکنه احساس لذت میبرد ودوست من حسرت موقعیت علی میخورد بعداز اینکه ازهم جدا شدیم ومن باید میرفتم خونه دایی تاشبو اونجا باشم توی مسیرخونه دایی ذهنم بدجوری مشغول علی وسکس با زندایش شده بود پیش خودم فکرمیکردم آیا کارعلی درسته یا اشتباه آیا این مسئله خیانت به دایش محسوب میشه یانه … تو این فکرا بودم که رسیدم خونه دایی در زدم تا زندایی گفت کیه نمی دونم چرا یهوی احساس لرزکردم تا به خودم اومدم زندایی بعد دو سه بارگفتن کیه درو باز کرد ومن همونجور خیره به زندایی دم در.. که یهو زندایی کفت آرمان چته چرا جواب نمیدی چرا نمیای تو که من به خودم اومدم وسلام کردم و رفتم تو…
رفتم تو ولی ولی با یه ترس خفیف شاید هم استرس نمی دونم زندایی جلوی من راه میرفت ومنم پشت سرش واین باعث شده بود که برای اولین بار اندام زندایی رو ازپشت برانداز کنم کمر پهن که هرچی به طرف پایین بیای باریکتر میشه تامیرسه وایییییییییییییی به کونش(بخدا دویو نشم) به عرض که قشنگ دوبرابرپشت شونه هاش رونای پر که بسکه ازکون به دایی داده بود روناش کلفت شده بودن همینطور که میخش بودم یهو برگشت ومن مثه اونایی که لو رفته باشن دست وپامو گم کردم که نمی دونم متوجه شدیانه بهم گفت بروتو تامن لباس رو ازروبند جمع کنم ومن سرمو انداختم پایین ورفتم تو….
بعد ازاینکه نشستم فکرم رفت پیش صحنه ای که ازدیدزدن زندایی واسه خودم ترسیم کرده بودم واین باعث آزارم شد که چرا همچین فکری رو در مورد زن داییم کردم ولی وقتی اومد تو بازم همون لحظات قبل تا اینکه زندایی با یک لیوان شربت وارد شد بعد ازاحوال پرسی گفت آرمان امروز تو خیلی تو فکری اتفاقی افتاده من یه لحظه جا خوردم پیش خودم گفتم این شاه کون متوجه شده ولی بعدش پرسید که نکنه عاشق شدی ومن با عوض کردن مسیر صحبت از سر خودم واش کردم اونشب من تاوقتی که می خواستم برم تو رختخواب اندام ناز شیما جونو برانداز میکردم و به خودم میگفتم عجب هیکل نازی حیفه که از دستش بدم تا وقت خواب شد اون وبچه هاش تو اتاقی می خوابیدن که ماهواره اونجا بود ومن تو اتاق پیشتی جوری رختخوابم تنظیم کردم که روبروی ماهواره باشه وصداشو کم کردم که مزاحم خوابشون نشه بهرحال اونا خوابیدن ومن بعد ازکلی گشت وگذار تو شبکه ها رسیدم به یه فیلم نیمه ووسطای فیلم بود که بد جور شهوتی شدم وخواستم یه نظری به زندای بزنم که ببینم درچه حالی وووووووووووصحنه ای رو دیدم که بد جور منو ثابت قدم کرد تا درراه کردن شیما اقدام کنم پتو از روش کنار رفته بود واون چون دامنش رو قبل از خواب در آورده بود وبا شلوار خواب بود کون گنده و رویاییش زده بود بیرون ودیدن این صحنه بدجور منو حشری کردکیرم چنان علم شد که نزدیک بود همون شب بپرم روش وزورکنش کنم ولی حقیقتش از بعدنش میترسیدم ماهواره رو خاموش کردم ورفتم تو رختخواب اصلا نمی تونستم صحنه ای رو که چند لحظه قبل دیده بودمو فراموش کنم هوس کردم یه باردیگه ببینم سرک کشیدم دیدم هنوز تو همون حالته فشارم زده بود بالا ترس تموم وجودمو گرفته بود تمام بدنم می لرزید دهنم خشک شده بود

No Responses

The comments are closed.