عکس و داستان سکسی

سکس با زن همسایه

Posted by kohaiz in March 7, 2013

من الان 20 ساله اینجام با خانواده اصلا اینجا بدنیا اومدم و به علت بعضی از مشکلات سیاسی بابام که تو اون زمانا داشته ممنوع الورودیم به ایران.
از خودم بگم که اصلیتم جنوبیه قدم 182 و وزنم 70 و ورزش هم میکنم فوتبال در سطح کمی حرفه ای و بدن ماهیچه ای دارم.
ما تو یه آپارتمون نشستیم که همه ی همسایه هامون عربن و منم به زبان عربی کاملا واردم و از این لحاظ مشکلی نیست.
اما از زن همسایمون که من تا اون وقت زیاد ندیده بودمش یعنی میاد خونمون با مامانم رابطه ی خوبی داره زن راحتیه اما شوهر سختگیری داره مامان من هم آدم سختگیر فوق العاده.
یه روز مثل همیشه بعد از اینکه از سرکار برگشته بودم خوابیدم و بیدار شدم و لباس پوشیدم برم باشگاه که تو آسانسور زنه رو دیدم اونا 2 طبقه بالای ما نشسته بودن اونروز متوجه شدم جه تیکه ایه اون داشت میرفت خرید منم رفتم تو اسانسور خلاصه اونجا احوال پرسیو از این کس شعرا خلاصه ما رفتیم تو کف این خوشگله.مشخصات فاطمه خانوم ما: یه زن سفید یعنی خیلی سفید با یه کون تپل و گرد نظر هر کیریو جلب میکنه با یه سینه های گرد( تو دلم گفتم این کحا بوده من خبر نداشتم ) خلاصه مقدمات مخ زنی اولی رو چیدم تا یه روز دیگه من داشتم از ماشینم پیاده میشدم که دیدمش از خرید اومده و یه گونی برنج 20 کیلویی داشت که براش سهت بود برش داره گفتم بیارم برات گفت نه ممنون خلاصه از ما سماجت قبول کرد.بردم تو خونشون گفت دستت درد نکنه(اسمم رو نمیگم ) فرض کنید (حامد) گفت بشین برات آبمیوه بیارم گفتم مرسی بزارین برنج رو براتون تو سطل خالی کنم اونم قبول کرد سطل رو اورد و منم برنج رو خالی کردم اونم کمکم کرد و هی پاهامو به کونش میچسپوندم خیلی حال میداد اونم هی جواب میداد و خودش رو به من میزد بعدش میواستم برم که ازم شمارمو گرفت گفت شوهرم کارش دوره و بعضی روزا نمیاد شاید کاری داشته باشم بکم برام انجامش بدی منم تو کونم عروسی بود هردوتا شمارمو دادم بهش شمارشو هم ازش گرفتم. تا شب همش مسج میدادم بهش اونم جواب میداد تا اینکه قبل از خواب گفتم خیلی دوست دارم قبل از خواب یکی منو ببوسه که گفت اگه جای شوهرم بودی میبوسیدکت اینجا ریدخ شد بحالم بدون خدافظی خوابیدم.ا بعد از چند روز سر کار بودم که زنگ زد من چشام چارتا شد گفتم جواب ندم این پایه نیست و از این حرفا جواب ندادم مسج داد بهم نوشته بود کار مهمی دارم وقت کردی بزنگ منم بعد از نیم ساعت زمگیدم گفت که امشب میخواد بره خونه یکی از دوستاش ما شوهرش نیست ماشین هم نداره میشه من برسونمش گفتم باشه خلاصه من هم شب تیپی زدم و داشتم میرسوندمش که تو راه جی افم زنگ زد(البته یکیشون خیلی جی اف دارم ) جواب ندادم گفت جی افته گفتم آره ولی نمی خوامش گفت چرا خوشگل نیست گفم هست اما نه به خوشگلی تو ولی فایده ای نداره دوستی باهاش همش حرف از پشت تلفن گفت مگه تو باهرکی دوست بشی ازش چی می خوای گفتم همون کارایی که همه میکنن گفت پس از من هم همین کارارو می خوای من چشام چارتا شد گفتم مگه من و و دوستیم تو همسایمونی گفت میشه که دوستم بشم گفتم از عهدش بر میای گفت الان داریم میریم تست کنم خودم رو باهات.رسیدیم خونه دوستش گفت بیا تو گفتم نه من دیگه برم مزاحمتون نمیشم گفت برا تو ای خونه امشب خالی شده گفتم خونه خودت که خالی بود گفت از مامانت نمیترسی خدایی اینجا رو راست میگفت ترسم ریخت و رفتم تو من و اون تنها بودیم با دوستش دوستش من رو دید و احوال پرسی کلید رو داد به فاطمه حون و خودش رفت بیرون فکر کنم خونه ها رو عوض کرده بودند.
ما نشستیم رفت با یه تاپ و یه شلوارک استرچ اومد من تا دیدم سیخ کردم
ادامه دارد…..

No Responses

The comments are closed.